آمَد و شُد

آمَد و شُد

علاقه‌مند به علوم اجتماعی، هنرهای تجسمی، فلسفه و ادبیات.
ساکن تهران و سرگردان در سایر سرزمین‌ها.
در تلاش برای دیدن و شنیدن هرچه بیشتر.

۱ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

‍ برای قدم زدن زیر باران بیرون می‌روم. بارانی که پس از مدت‌ها تصمیم به باریدن گرفته تا شاید خون‌های ریخته شده یک ماه اخیر را با خودش بشوید و ببرد. 

سرما به پیشانی و بینی‌ام می‌خورد و سطح پوستم را می‌سوزاند و به استخوانم نفوذ می‌کند. رخوت و تشویش این مدتم تبدیل به خشمی شده است که از  گلویم به دهانم می‌رسد اما راهی برای بیرون رفتن ندارد. همانجا حبس می‌شود و دوباره به گلویم برمی‌گردد و تمام بدنم را فشرده می‌کند. 

دستانم را مشت می‌کنم تا سوز سرما کمتر به انگشتان یخ زده‌ام رخنه کند.

  نفسم را به آرامی بیرون می‌دهم و به بخاری که از دهانم خارج می‌شود نگاه می‌کنم. چند باری به همین ترتیب با این هوای دلپذیر سرد معاشقه می‌کنم که عذاب وجدانم را چند برابر می‌کند. آخر خیلی‌ها دیگر نیستند. خیلی‌ها کشته شدند و دیگر نیستند تا دانه‌های باران را روی صورتشان احساس کنند و به بخاری که از دهانشان خارج می‌شود نگاه کنند.

بیش از یک ماه است که گذر زمان را احساس نمی‌کنم و شعارهایی که در این ۳۳ سال زندگی زیر سایه دهشتناک این حاکمان به گوشم خورده جلوی چشمانم ظاهر می‌شوند و دور سرم می‌چرخند و چرخند. تناقض غریبیست. عده‌ای که آرزوی مردن در راه "حق" را دارند اسلحه به دست می‌گیرند تا کسانی که آرزوی زیستن دارند را بکشند... بکشند تا بیشتر بمانند. کلمات به هم گره می‌خورند و در بن‌بست ذهنم باقی می‌مانند. مسیر خانه را در پیش می‌گیرم و با چند سرفه راه تنفسم را بازتر می‌کنم. نور روز کم‌کم بی‌رمق می‌شود و آسمان به سمت خاکستری شدن می‌رود. در گرمای اتاقم همچنان از نوک ناخن‌ها تا آرنجم از سرمای بیرون گزگز می‌کند. هوا تاریک شده و صدای کشیده شدن لاستیک ماشین‌ها روی زمین خیس می‌آید.

حدیث ملاحسینی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۱ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۰۱
حدیث ملاحسینی