چقدر زیباست که آدمی چیزی رو دوست بداره، صرفاً به این دلیل که اون کسی که دوستش داره اون چیز رو خیلی دوست داره...
حدیث ملاحسینی
چقدر زیباست که آدمی چیزی رو دوست بداره، صرفاً به این دلیل که اون کسی که دوستش داره اون چیز رو خیلی دوست داره...
حدیث ملاحسینی
به خاطر دارم از بچگی تا به امروز چند باری که اتفاق سهمگین و غیر منتظرهای رخ داد و من دچار ترس و استرس شدیدی شدم، مادرم یا یکی از اطرافیان یه حلقهی طلا یا هرچیزی که در دسترسشون بود و از جنس طلا بود رو داخل یه لیوان آب انداختن و به زور اون آب رو توی حلقوم من ریختن. قدیمیها اعتقاد داشتن که "آب طلا" باعث آرامش میشه.
من واقعاً دلم نمیخواست اون آب رو بخورم... آبی که توش حلقهای بود که آغشته به عرق دست و انواع میکروبها بود. این حرکت خشم و عصبانیت رو به وحشت و اضطرابم اضافه میکرد و من زیر بار این همه احساسات ناگوار له میشدم.
آب طلا به احتمال قوی چیزی جز خرافات و اراجیف نیست و هیچ خاصیتی نداره. اگر هم به فرض داشته باشه به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی میل ندارم که با این روش استرسم رو درمان کنم.
حدیث ملاحسینی
امروز رفته بودم میکروبلیدینگ ابرو. وقتی آرایشگر با ابزاری که مثل سوزن بود توی ابروهام رو خراش میداد گفت درد نداری؟ نمیخوای برات بیحسی بزنم؟
گفتم نه نیاز نیست. واقعاً هم نمیدونم چرا درد غیرقابل تحملی نداشتم و کل پروسه برام خیلی عادی بود. بیتفاوت بودم...
وقتی کارم تموم شد آرایشگر گفت تاحالا همچین کیسی نداشتم که بدون بیحسی طی کنه این داستان رو.
نمیدونم این بیتفاوتی نسبت به درد به این دلیله که انقد ناملایمات و دردهای متعددی دورم ریخته که چنین چیزی برام هیچی نبود، یا این که درد آنچنانیای در کار نبود و مشتریان قبلی زیادی نازک نارنجی بودن؟
بهرحال این پوست کلفتی میتونه هم علامت خوبی باشه و هم خیلی بد و هشدار دهنده.
حدیث ملاحسینی
گاهی واقعاً خسته میشم از این که باید همیشه نمایش بدم که آدم قدرتمند و بینیازی هستم. اصلاً چرا باید آدما تحت همچین فشاری باشن که همواره خودشون رو قدرتمند و بینیاز نشون بدن؟
چرا اینطور برای ما جا انداختن که هر چی قدرتمندتر و بینیازتر جذابتر؟ چرا اینجور تعریف نکردن که هرچقدر صادقتر باشی درمورد ضعفها و نیازهات آدم جذابتری هستی؟
این حجم از نمایش و نقش بازی کردن آدم رو فرسوده میکنه...
حدیث ملاحسینی
بعضی آدما صرفاً برای این که در یه زمان خاصی یه شخصی بهشون کمک بزرگی کرده و لطف زیادی در حقشون کرده کنار اون شخص میمونن، نه از سر دوست داشتن و عشق.
گاهی مدیون شدن هم بهانهایست برای وارد شدن در رابطه.
همه دنبال بهانه هستن برای برون رفت از تنهایی.
حدیث ملاحسینی
چرا این روزها انقدر به گذشته پناه میبرم؟
آهنگها وفیلم و سریالهای دههی هشتاد، عکسهایی که از اون دوران دارم و حتی عکسهای آدمای غریبه که عکاسان حرفهای در خلال زندگی روزمره ازشون گرفتن.
به مکانهایی که در دوران بچگی و نوجوانیم نقش پررنگی داشتن فکر میکنم و دائم میل دارم که خودم رو در اون جاها تصور کنم و اگر تونستم یه سری بهشون بزنم.
از مردگان هم خیلی یاد میکنم، زمانی که بودن، نفس میکشیدن، شادی میکردن، عصبانی میشدن... و الان به همین سادگی دیگه نیستن.
این نوع پناه بردن به گذشته رو قبلاً تجربه کردم، در سال ۸۹ که ۱۸ سال بیشتر نداشتم. خوب بخاطر دارم حالاتم رو. فقط کمی جنسش با الان فرق میکنه. میدونم این احساس و تمایل شدید از کجا نشأت میگیره... خوب میدونم. در همین لحظه پاسخ پرسشی که مطرح کردم رو دادم.
زمان حال انقدر هیچی نداره که خودم رو در دامن گذشته پَرت میکنم تا با دستان شبح مانندش نوازشم کنه. من همون دستان از قالب تهی شده رو میخوام... با تمام وجودم میخوام...
حدیث ملاحسینی