آمَد و شُد

آمَد و شُد

علاقه‌مند به علوم اجتماعی، هنرهای تجسمی، فلسفه و ادبیات.
ساکن تهران و سرگردان در سایر سرزمین‌ها.
در تلاش برای دیدن و شنیدن هرچه بیشتر.

۲ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

سال‌هاست که دیگر دچارش نمی‌شوم. انگار از یک زمانی کارشان با من تمام شد و دست از سرم برداشتند.  اما یک برهه‌‌ای از زندگیم از هیبت سنگینشان خواب راحت نداشتم.
به محض این که چشمانم گرم می‌شد و کم‌کم وارد عالم خواب می‌شدم، چنان سنگینی خفه‌کننده‌ای روی سینه‌م حس می‌کردم که هر ثانیه احتمال می‌دادم  نقطه اتصالم با این دنیا قطع شود.
در آن لحظات فقط در تقلای این بودم که هرطور شده زنده بمانم و بر چیزی که اصلا نمی‌دانم چیست غلبه  
کنم. ناخواسته و نادانسته، به شکلی غافلگیرانه، این موجودات مرا به مبارزه فرا می‌خواندند و من هم  چاره‌ای جز گلاویز شدن با آن‌ها را نداشتم. در این حالت نفس کشیدن غیرممکن نیست، اما به طرز  دهشتناکی سخت و طاقت‌فرساست. انگار با یک سرنگ بزرگ شیره وجودم رو تا آخرین قطره از پاهایم می‌کشیدند و کالبدم رو تا مرز تهی شدن می‌بردند و تبدیل به یک مشت پاره سنگ بهم پیوسته می‌کردند. با تمام توان تلاش می‌کردم که فریاد بزنم و تکانی به خودم بدهم. اما چنان لال و فلج می‌شدم که گویی هرگز قدرت تکلم و حرکت نداشته‌ام.
با همان حالت نیمه جان، ته مانده نیرویی که داشتم را جمع می‌کردم تا چشمانم را باز کنم‌. اما انگار دو وزنه چند صد کیلویی را بر روی پلک‌هایم گذاشته بودند. وقتی با مشقت زیاد پلک‌هایم حرکت می‌کردند او را می‌دیدم. یک فیگور انتزاعی سیاه رنگ که روبرویم ایستاده بود‌. بی‌هیچ حرکتی. بعضی اوقات هم کنار تختم می‌ایستاد یا روی قفسه سینه‌ام چمباتمه می‌زد و چهره ناواضحش را به صورتم می‌چسباند.
گاهی نجواها و زمزمه‌هایی در مغزم می‌پیچید. پچ‌پچ‌هایی نامفهوم و سریع... خیلی سریع.
یک آن نوازش ملایمی را روی بازوانم احساس می‌کردم. چیزی شبیه به لمس شدن آرام با نوک انگشتان دست.
کم‌کم مبارزه به پایان می‌رسید. گرما به وجودم بازگشت و آهنگ تنفسم حالت عادی گرفت‌. چشمانم را کامل باز کردم و دست و پاهایم را با طمانینه حرکت دادم. به یاد آوردم که هنوز زنده‌ام و سالم از این نبرد بیرون آمدم.
بعد از این همه گلاویز شدن با بختک‌ها، هنوز نمی‌دانم استدلال‌های ماورائی را درباره این پدیده باور کنم یا استدلال‌های علمی. با همه این احوال، بختک دیگر نیست و یک رنج در زندگی کمتر، بهتر. 

حدیث ملاحسینی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۰۴ ، ۲۳:۲۰
حدیث ملاحسینی

پوتین به سرزمینت حمله کرد. همان شب اول ویدئویی از خودت و همراهانت منتشر کردی و گفتی که هنوز هستی و می‌خواهی بمانی و برای استقلال اوکراین مبارزه کنی. در چهره‌‌ت هنوز ته مانده‌هایی از سرزندگی دوران کمدین بودنت دیده می‌شد. دورانی که زیر نورهای رنگین پروژکتورها روی سِن می‌رقصیدی و شیرین‌کاری می‌کردی. روزگاری که بجای اثبات خودت به دولتمردان منفعت‌طلب، اسباب خنده و قهقهه‌ی مخاطبان رو فراهم می‌کردی.
از لحظه‌ای که صدای اولین انفجار در وطنت شنیده شد و کت شلوار را از تنت درآوردی و سر تا پا سبز ارتشی پوشیدی به طرز محسوسی پیر و فسرده شدی. انگار رد هر موشک بر فراز خاک کشورت و ترکش هر بمب چین و چروکی شد بر روی صورتت. 
نمی‌دونم که می‌شه صفت تنها را برای سیاستمداران به کار برد یا نه. شک دارم که مفهوم تنهایی در دنیای سیاست و عرصه روابط بین‌الملل، از دیدگاه اهل فن، معنا و موضوعیتی داشته باشد.
به نظرات اهل فن کاری ندارم. تو سیاستمدار تنهایی هستی که همزمان در بن‌بستی که دشمن برایت ایجاد کرده و بر سر دوراهی جعلی "عزت ملی" و "شراکت دوست" که رفقایت رقم زده‌اند ماندی. تو تنهایی، همانطور که بلندپروازان همیشه تنها هستند.

حدیث ملاحسینی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۳ آذر ۰۴ ، ۱۷:۱۵
حدیث ملاحسینی