آمَد و شُد

آمَد و شُد

علاقه‌مند به علوم اجتماعی، هنرهای تجسمی، فلسفه و ادبیات.
ساکن تهران و سرگردان در سایر سرزمین‌ها.
در تلاش برای دیدن و شنیدن هرچه بیشتر.

کافه غولی و عشق

دوشنبه, ۸ اسفند ۱۴۰۱، ۰۷:۴۶ ب.ظ

جمعه صبح به همراه یه جمع حدوداً ۳۰ نفره مهمان «کافه غولی» بودم. آفتاب خیلی سخاوتمندانه می‌تابید و هیجان مواجه شدن با مطالب و روایات آئین زرتشت، تابش آفتابِ همراه با خنکی به خصوص اسفند ماه رو برام لذت‌بخش‌تر می‌کرد. مترو خلوت بود، میدان فردوسی پیاده شدم، اونجا هم تک و توک آدم‌هایی در رفت و آمد بودن. شروع کردم به قدم زدن تا کافه و همونطور که به راهم ادامه می‌دادم، خیابون انقلاب در نظرم خیلی عریض‌تر و گسترده‌تر از حد معمول میومد؛ جوری که صحنه‌ی یکی از خواب‌های روتینم برام تداعی شد. چندین بار خواب دیدم که درحال طی کردن خیابونی هستم که بیش از حد طویل و پهناوره و من تک و تنها هستم و هیچکس اونجا حضور نداره. توی خواب نه حال بدی داشتم و نه حال خوب، بلکه کاملاً خنثی بودم. اما در بیداری که توی خیابون انقلاب راه می‌رفتم می‌تونم بگم حس سبکبالی دلپذیری داشتم؛ انگار در اون لحظات آسفالت خیابون، دیوارها، مغازه‌ها و... فقط و فقط از آنِ من و برای من و در هماهنگی کامل با من بود. با همون احساس مالکیت خوشایند به مسیرم ادامه دادم و به غیر از نور و گرمای متعادل خورشید و باد ملایمی که به موها و صورتم می‌خورد همراهی نداشتم. سعی کردم از فضای تنفسی که بهم هدیه شده بود نهایت استفاده رو ببرم. هدیه‌ای که البته ارزون و آسون به دست نیومده بود.

به کافه غولی رسیدم و با همسفرانم وارد شدیم. صاحب کافه با مهربونی و گشاده‌رویی بیش از حد انتظار به استقبالمون اومد. این آدم خوش انرژی (کوروش) هم مثل بقیه‌ی آدما داستان منحصر به فرد خودش رو داشت. کوروش روزگاری استاد دانشگاه بوده و یک روز تصمیم می‌گیره که گوشیش رو خاموش کنه و عطای استادی رو به لقاش ببخشه و بیاد این کافه رو تأسیس کنه. از حال و هوای اونجا کاملاً مشخص بود که چنین جایی محصول صداقت، صبوری، بی‌ادعایی و قدم‌های کوچک و آرامه و طبق شعار خودشون که به نظرم با واقعیت همخوانی داره، «در کافه غولی از شّر دیوها در امان هستید». شخصاً نمی‌دونستم که غول‌ها موجوداتی خوب و مثبت هستن و در مقابل دیوها که موجوداتی بد و خبیثن قرار می‌گیرن، درحالی که قبلاً یه جورایی این دوتا رو مترادف همدیگه درنظر می‌گرفتم. نکته‌ی جالب و دوست داشتنی دیگه‌ای که درباره‌ی این کافه وجود داشت این بود که منوی کافه به اسم شخصیت کتابای خودِ کوروش بود و همونطور که خودش می‌گفت، اگر سالاد سزار داریم، چرا سالاد رستم نداشته باشیم؟

 هدف اصلی این دورهمی، گرامیداشت جشن اسفندگان که روز عشق، زمین و زن به حساب میاد بود. یادآوری قشنگی که اول از همه انجام شد، این بود که «ایران» نام یک زنه و این سرزمین در قامت یک زن هست؛ چیزی که مدت‌ها بود در اثر خیلی از ناملایمت‌ها و تلخی‌ها فراموش کرده بودم و با این یادآوری به موقع، اون وجه پُرمهر و نوازشگر این دیار دوباره برام عیان شد. و اما از نظر من، بهترین و جذاب‌ترین مطلبی که اون روز عنوان شد، یه تمثیل قشنگ درمورد پدیده‌ی عشق بود. این که در طبس یه چشمه‌ی معروفی هست به نام چشمه مرتضی علی که ویژگی منحصر به فردش اینه که چشمه‌های آب گرم و سرد به موازات هم حرکت می‌کنن، بدون این که باهم مخلوط بشن. این جریان تا جایی ادامه پیدا می‌کنه که در نهایت این دو چشمه در یک محلی بهم می‌رسن و با همدیگه ترکیب می‌شن و محصولش یه جریان آب ولرم و مطبوع می‌شه. عشق همینه، عشق گره خورده به مفهوم امتزاج، آمیختگی و یکی شدن؛ یکی شدنی که همراه با یک توازن و تعادل مطلوب و دلنشینه. هممون می‌دونیم و بدیهیه که عشق در همه جا و همه چیز هست، در زمین و طبیعت، در بین حیوانات، در بین انسان‌ها و... فقط یه وقتایی از این واقعیت زیبا غافل می‌شیم و لازمه که گاه گداری بهمون گوشزد بشه تا مجدداً توجهمون بهش جلب شه. در فارسی قدیم «ایشکا»، که واژه‌ی خوش‌آهنگی هم هست، به معنی عشقه. تا مدتی این واژه ملکه‌ی ذهن و زبانم خواهد بود، چون انرژی خوبی ازش می‌گیرم. 

نکته‌ی دیگه این که اشو زرتشت در ۳۰ سالگی با اهورامزدا دیدار می‌کنه و به مقام الوهیت می‌رسه؛ همونطور که پیامبر اسلام و بسیاری از پیامبران دیگه در ۴۰ سالگی به پیامبری برگزیده شدن. این یه جورایی نشون می‌ده که هر رخداد مبارک، متعالی و والایی فقط در زمانِ درست خودش رخ می‌ده و به آهستگی و با طمأنینه به سراغ آدم میاد. 

در آخر برنامه، صاحب کافه با صدای بلند گفت «امیدوارم همیشه از شّر دیوها در امان باشید» و همه‌ی ما رو بدرقه کرد و من همچنان با تابش آفتابِ همراه با خنکی به خصوص اسفند ماه کیف می‌کردم و به سمت خونه‌ی پدربزرگم راهی می‌شدم.

حدیث ملاحسینی

تصاویری از کافه غولی

 

پ.ن: متشکرم از «سفرنویس» که این تجربه‌ی جذاب رو برام رقم زد.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱/۱۲/۰۸

نظرات  (۳)

*نسبتش

جالبه منم دقت نکرده بودم به مفهوم غول

و همش فکر میکردم رولد دال با داستان غول بزرگ مهربان ساختار شکنی کرده و از پارادوکس استفاده کرده.

یه جا دیگه هم تو ادبیات غرب دیدم مهربون بودن غولها رو، تو کتابای هری پاتر و جی کی رولینگ.

چه قوری جالبیه تو عکس.

رفتم تو گوگل سرچ کردم این کافه رو عکساش خیلی دلنشین بود. دیدم چهره ی یه خانومی روی دیوارش نصبه کنجکاو شدم ببینم نصبتش با صاحب کافه چیه

پاسخ:
جذابه که غول‌ها مهربونن.
کافه‌ی جالبیه و احتمالا تجربه خوبی خواهی داشت.
تونستی سر بزن.

 دیدن دارد کافه غولی"

پاسخ:
آره‌. خوبه که سری بزنی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی